زمزمه های دلتنگی(ندا.........نازنین سیتی)
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 اسفند ماه سال 1384
اگه کسی دیونه ات بود عاشقش باش
اگه عاشقته دوسش داشته باش
اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش یه لبخند بزن
اینطوری وقتی همیشه ازش یه پله عقب تر باشی
اگه یه وقتی خسته شد و یه پله ازت عقب موند تازه میشید مثل هم  


سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1384
وقتی بارون میاد اگه خواستی دستاتو بگیر زیر بارون هر چقدر دونه های بارونو تونستی بگیری به اندازه دونه های بارونی که گرفتی منو دوست داری و به اندازه  دونه های که  نتونی بگیری من تو رو دوست دارم

یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384


چیزی نگو قسم نخورتمام حرفات یه دروغه کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس میکنم نبودی وبودنت یه قصه بود تو دیگه مردی واین حرف آخره بزار عشق تو از خاطرم بره فکر میکردم قلبت مال منه

 


یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384


میدونی وقتی گریه میکنی چرا چشاتو میبندی ؟ وقتی میخوای از ته دل بخندی وقتی میخوای کسی رو که دوسش داری ببوسی یا وقتی میخوای تو رویا بری چرا چشاتو میبندی ؟ چون قشنگ ترین چیزا تو این دنیا دیدنی نیستن

 


یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384
روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم کیستی؟ گفت : غم . خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهمیدم که : خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384
همه ی درد من این است که می پندارم دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم

شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


 گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر با تو از این گونه خطاها نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


 گریه ها یه تو برام مرحم دردای منه گریه ها یه بی صدات می ریزه از گو نه هات می چکه روی تنت .با همه خستگی هات من مئ گم گریه نکن .تو مئ گئ سخته برام مئ دونم سخته برات .می دونم سخته برات اما گریه هائ بی صدات بد جوری خرابم می کنه خودتم خوب می دونی آخرم .یه روز جوابم می کنی تو یه هق هق صدام تو می گریه نکن آخه اون روز نمی آید تا من و تو ما بشیم بال پروازبگیریم دو تایی

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384

 یه چشم همیشه باید توش اشک باشه ، وگرنه میسوزه یه دل همیشه باید توش غم باشه ، وگرنه می شکنه یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسیر میشه یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه یه ق

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384

 که لبخند طلاییت واسه من عمر دوبارست بیا و مثل گذشته جز من به همه شک کن من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384

به دیدارم بیا ای یار که من در بند پائیزم مرا همخانه کن با خویش که با عشق تو لبریزم از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری رفیق فصل دلتنگی تو از دردم خبر داری همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن کن اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه نگاهم را تو فهمیدی سکوتم را تو میشنیدی . ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی تو از حال من عاشق پریشانی و ترس

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


 یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ میشود. وقتی دوری از من، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فرسنگها فاصله بین من و تو، به آینده و امروز... باز کن پنجره را... خواهی دید که پرنده، آسمان بارانی را میفهمد... کاش خاصیت لحظه های شاد را داشتم خاصیت طعم میوه ها را؛ «هیچ شدن» و دیگر « یاد آمدنی» در کار نبود...

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


 چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشه اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشه عشق وقتی زیباست که مال تو باشه تو وقتی زیبایی که مال من باشی عشق آن نیست که یک دل به صد عاشق دادن

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


در تنها ترین تنهایی ام تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت...ای خدا کاری بکن در تنهاترین تنهایی اش تنهایی تنهایش نگذارد!!

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384

 چه زیباست به خا طر تو زیستن و برای تو ماندن بپای تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ایکاش می دا نستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و نا شکیباست ایکاش میدا نستی مرز خواستن کجاست و ایکاش مید یدی قلبی را که فقط برای تو می تپد حرفها را گاه نمیتوان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تراعی می کنم و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بل

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی میتونیم به دلمون یاد بدیم که اگه شکست لبه های تیزش دست اونی رو که شکستش نبره

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


همیشه به خودم می گفتم تنهایی سخت است ولی حال که جور زمانه را دیدم تنهایی برایم صفایی دارد که ترکش مرگ است

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384


یکی بود، هیچ کی نبود. یکی بود با یه دنیا تنهایی اما در عوض یه عالمه رنگ جادویی داشت. رنگ‌های تیره و روشن، رنگ‌های سرد و گرم که توی جعبه رنگ افتاده بودن. اون یکی از این همه سردی و تاریکی بیزار شده بود. فکر کرد اگه با این رنگای جادویی، جادو کنه و یه عالمه قشنگی نقاشی کنه شاید دیگه ... جعبه رنگ رو برداشت و رنگ‌ها رو بیرون ریخت. اول باید برای این همه تاریکی یه کاری می‌کرد. زرد رو برداشت و یه دایره زیبا و نورانی کشید و گذاشت بالای صفحه. حالا همه جا روشن شده بو

 


چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384


 در تنها ترین تنهایی ام تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت...ای خدا کاری بکن در تنهاترین تنهایی اش تنهایی تنهایش نگذارد!!

 


چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384
 قلبی که با تو تپیدن گرفت بعد از تو نیز می تپد برای کسی که بداند این تپش ها چقدر !!!!!!ارزش دارند

سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384


 واسه شکوندن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی می شه مثه یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلویه اشکیو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه

 


سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببینی اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشید برات می میره اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو می میره و اگه سرشو انداخت پایین و خندید و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره

 


یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1384
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورتو از دست بدی....نه به خاطر غرورت کسی رو که دوستش داری از دست بدی به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه کسی که تشنه عشقه.چون تشنه عشق یه روز سیراب میشه

یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1384
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه غروب مرحم این راه دور سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه بذار پروانه احساس دلت و بغل بگبره بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی

شنبه 6 اسفند ماه سال 1384
روزی روزگاری در چزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنارهم به خوبی و خوشی زندگی   می کردند .  خوشبختی . پولداری . عشق . دانایی . صبر . غم . ترس . و....... هر کدام به روش خود  می زیستند .
تا اینکه یه روز.....
دانایی به همه گفت : هر چه زودتز این جزیره را ترک کنین ؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید .
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پش از عایق کاری و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره رو ترک کردند . در این میان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقایقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره ؛ متوجه حیوانات جزیره شد که همگی یه کناز ساحل آمده یودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سریعا برگشت و قایقش را یه همه حیوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زندانی شده توسط آنها سپرد . آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قایق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزیره تنها ماند .
جزیره لحظه یه لحظه بیشتر زیر آب می فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زیر گردن درآب فرو رفته بود . او نمی ترسید زیرا ؛؛ ترس؛؛ جزیره را ترک کرده بود . اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد . درهمان نزدیکیها ؛ قایق دوستش ؛؛ پولداری ؛؛ را دید و گفت : ؛؛ پولداری‌ ؛؛ عزیز یه من کمک کن .؛
؛؛ پولداری؛؛ گفت متاسفم قایق من پراز پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد!!!
؛؛ عشق ؛؛ رو به شوی قایق ؛؛ غرور ؛؛ کرد و گقت : مرا نجات میدهی ؟؟
غرور پاسخ داد : هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی .
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوی ؛؛ غم ؛؛ کرد و گفت : ای ؛؛ غم ؛؛ عزیز مرا نجات بده .
اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده !!
در این بین ؛؛ خوشگذارانی ؛؛ و ؛؛ بیکاری ؛؛ از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست !
از دور شهوت را دید و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزیز مرا نجات میدی ؟؟
شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درک.......... سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری !... حالا بیام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!
؛؛عشق؛؛ که نمی توانست نا امید بشه رو یه سوی خدا کرد و گفت : خدایا ... منو نجات بده .
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : نگران نباش من دارم به کمکت می آیم .
عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودس را نگه دارد و بیهوش شد .
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق دانایی یافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحام نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود .
؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود .
؛؛ دانایی‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم که قایقش دور از من یود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند . پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم ! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم .؛؛ تو حکم فرمانده همه احساسها را داری ؛؛.
؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آید ؟؟؟؟
دانایی گفت : اون زمان بود .
؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟
دانایی لبخندی زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ..........................عشق چقدر بزرگ است

تعداد بازدیدکنندگان : 39999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها