زمزمه های دلتنگی(ندا.........نازنین سیتی)
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
هر روز نیمه ابریه پائیز دلپسند ــ

کز تند بادها ــ

با دست هر درخت ــ

صد هزار برگ زهر سوچوپولزرد ــ

رقصنده در هواست ــ

و آن روزها که در کف این آبیه بلند ــ

خورشید نیمروز ــ

چون سکهء طلاست ــ

تنها توئی توئی که روشنگر منی ــ

در خاطر منی ، در خاطر منی

به یاد پدرم


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
اگاز دریا پرسیدم که این امواج دیوانه از کرانه ها چه می خواهند؟

چرا اینان پریشان و دربدر سر به کرانه ها از همه جا بی خبر میزنند؟

دریا در مقابل سوالم گریست!                            امواج هم گریستند.....

آنوقت دریا گفت:که طعمهء مرگ تنها آدمها نیستند،امواج

هم مثل آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشهء امواج مرده را

شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند!

ر امروز از مرگ واهمه میکنم،بدون شک فردا

آن را با جان و دل در آغوش خواهم کشید

 


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
اگر امروز از مرگ واهمه میکنم،بدون شک فردا

آن را با جان و دل در آغوش خواهم کشید

 


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
اگر امروز از مرگ واهمه میکنم،بدون شک فردا

آن را با جان و دل در آغوش خواهم کشید

 


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی

                             پس                       

                                                           درود بر مرگ و مرگ بر زندگی


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384

من هرگز نخواستم از عشق برجی بیا فرینم مه الودغمناک با پنجره های مسدودو تاریک


شنبه 26 آذر ماه سال 1384

پدر

ای کاش نمی رفتی و با رفتنت ما را تنها نمی گذاشتی باور کن بدون توزندگی هیچ معنایی ندارد بر گرد  برگرد

پس ای مسافر دیار غربت به انتظارخواهم ماند تا ابد


شنبه 26 آذر ماه سال 1384
چرا....؟

نمی دانم چرا با اینکه  هر شب بیقرارم ولی سر را به دامان خیالت  می گذارم چنان از خا طراتت دلخوشم شاید ندانی که تک تک  لحظه های رفنه ام را می شمارم


شنبه 19 آذر ماه سال 1384

مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت ؟..
که بوی عطر تو دارد هوای خانه من..

شنبه 19 آذر ماه سال 1384

منم پرنده بی جفت بیشه های سکوت..
بیا که نغمه برآری ز آشیانه من...

پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384
 
 
سه شنبه 22 شهریور ماه سال 1384
زخم...
  اون قدر تو خیالاتت فرو رفتی که اصلا توجهی به نابودی عشق مون نداری

   دارم از خودم منتفر میشم .. از دوست داشتنم ..از محبت کردنم 

  از اطاعت کردن های بی چون و چرا و ...

   از این که همیشه بی دلیل حق خودمو بتو بدم ...داره حالم دگرگون میشه

    میدونی زخمها سه دسته اند..

    زخمهایی که می آیند و زود خوب میشوند و رد پایی نمی گذارند..

    زخمهایی که می آیند  ممکن است دیر بروند ولی وقتی می روند جا پایی نمی گذارند.

     زخمهایی که می آیند ممکن است زود بروند ولی رد پایشان تا ابد می ماند…تا ابد.

     دسته سوم از همه دردناک تر است زیرا حتی اگر بعد ازسالها نگاهش کنی...
 
     دردی مانند روز اول تمام وجودت رو میگیره..

      داری مثل نوع سوم رو دلم رو وجودم و روحم اثر ...
سه شنبه 22 شهریور ماه سال 1384
زخم...
  اون قدر تو خیالاتت فرو رفتی که اصلا توجهی به نابودی عشق مون نداری

   دارم از خودم منتفر میشم .. از دوست داشتنم ..از محبت کردنم 

  از اطاعت کردن های بی چون و چرا و ...

   از این که همیشه بی دلیل حق خودمو بتو بدم ...داره حالم دگرگون میشه

    میدونی زخمها سه دسته اند..

    زخمهایی که می آیند و زود خوب میشوند و رد پایی نمی گذارند..

    زخمهایی که می آیند  ممکن است دیر بروند ولی وقتی می روند جا پایی نمی گذارند.

     زخمهایی که می آیند ممکن است زود بروند ولی رد پایشان تا ابد می ماند…تا ابد.

     دسته سوم از همه دردناک تر است زیرا حتی اگر بعد ازسالها نگاهش کنی...
 
     دردی مانند روز اول تمام وجودت رو میگیره..

      داری مثل نوع سوم رو دلم رو وجودم و روحم اثر ...

پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384
پدر

شانه هایم در غم نبودنت

می لرزد و اشکهایم یک به یک زمین می ریزند

و نامت را میان هزاران قطره جای می دهند

و این در حالی ست که که چشمانم برای هق هق

گریه شانه های امن تو را می خواهند .


پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384
 

یا لطیف

اکنون که قلم به دست گرفته و می خواهم شاهین اندیشه ام را بر روی زیبایی های طبیعت به پرواز در آورم می خواهم این قلب کوچک مالامال از محبت رابا شمشیر عشق

بشکافم و قطره خونی بعنوان سلام تقدیم کنم.
سلامی که از اعماق قلبم،سراسر وجودم ولحظه لحظه عمرم بسوی تو ای زیبای مهربان به پرواز درمی آید.

هنگامی که اشک می ریزم تو را در اشکانم میبینم،اشکهایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند.

وقتیکه امواج متلاطم دریای بیکران زندگی ،زورقهای کوچک وجودمان را جدا افکند و خشم

طوفان سرنوشت ما را از هم جدا کند،باز هم به یادت خواهم بود.

وقتیکه دستانم گرمی دستانت را احساس نکند باز هم به یادت خواهم بود.

وقتیکه صدای تو پرده های گوشهایم را نوازش ندهد باز هم به یادت خواهم بود.

وقتیکه چشم به دیدن تو روشن نگردد باز هم به یادت خواهم بود.

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان زندگی خود را با نخستین درد آغاز می کندو من

زندگیم را با نخستین نگاه تو آغاز کردم یادت را در یکی از گلبرگهای خاطره ام به ثبت

می رسانم وبدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد.

زیبایی گل یک روز است اما تو همیشه زیبایی

تا روی تو نبینم جان سوگوار باشد تا پیش تو نمیرم جانم نگیرد آرام

تا بوی تو نیاید دل بی قرار باشد

خیلی دوست دارم خیلی

ای همه تا رو پودم ....ای تمام هستی ام... ای تو  آرزوی قلبم کاشکی عاشقت نبودم


پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384
اشک
اشک نا پیدای من ..

 
اشک نا پیدای من ..

 

  چون عزم رفتن می کنی ، در چشم غمگینم نگر

 

              اندوه پیدا را ببین ، در اشک نا پیدای من

 

              اندوه پیدا را ببین ، در اشک نا پیدای من

 


چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1384
به کسی اعتماد کن که ازرش اعتماد را داشته باشد چه برسددوست داشتن

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1384

مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت ؟..
که بوی عطر تو دارد هوای خانه من..

سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384
در آغوشت بمیرم

 

  برای چشم خاموشت بمیرم ..

           کنار چشمه نوشت بمیرم ..


                نمیخواهم در آغوشت بگیرم..


                      که میخواهم درآغوشت بمیرم

سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384
خدا خدا

 

  چرا تو ای شکسته دل ، خدا خدا نمیکنی ..؟

  خدای چاره ساز را،چرا صدا نمیکنی..؟

 

  به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند..

  برای درد بی امان ، چرا دعا نمیکنی..؟

 

  ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده ای..

  پرند خواب را زخود، چرا جدا نمیکنی..؟

 

  به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند ..

  به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی..؟

 

  سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد میدمد ..

  به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی..؟

 

  دل تو مانده در قفس ،جدا زآشیان خود..

  پرنده ئ اسیر را چرا رها نمیکنی..؟

 

  ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب..

  مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی..؟

 

  به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای..

  که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی..؟


سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384
فاصله
خنده کو تاهترین فاصله بین ادمهاست

شنبه 12 آذر ماه سال 1384
من دیگر برای تو از بی نهایت سخن نمی گویم

شنبه 12 آذر ماه سال 1384
مرگ.....................
مرگ سخن دیگریست مرگ سخن ساذه ایی است

جمعه 11 آذر ماه سال 1384

من آخر روی دل پا میگذارم

غمم را در غزل جا میگذارم

درون گنجه اندوه هایم

برای خنده هم جا میگذارم

برای هجرت از دنیای دیروز

پلی از جنس فردا میگذارم

به قصه ای آشنایی با پرستو

به شهر آسمان پا میگذارم

مکن ای آینه باور از من

تو را با گریه تنها میگذارم

نمیدانم که تا کی زنده هستم

ولی آخر به روی دل پا میگذارم

 


جمعه 11 آذر ماه سال 1384
 ای تنها کس من یاور من یاور من
تو ای تنها دلیل باور من
تو خود عشقی و میدانی به جز عشق
نبوده باورم ای یاور من
ای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
هم پایی و هم گویی
هم با من و هم اویی
از توست که میتابد این پرتو جادویی
از توست که می پاید این کون و مکان گویی
ای دلیل آوازم
ای دو بال پروازم
می ایم و می ایی
هر صبح به پیشوازم
می سازم و میتازی
تا دل به تو بسپارم
ای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
این توش و توان از توست
این شوق نهان از توست
ای عشق اهورایی
اواز و فغان از توست
در هر دل زیبایی
اثار و نشان از توستای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
تو ای تنها کس من یاور من یاور من
تو ای تنها دلیل باور من
تو خود عشقی و میدانی به جز عشق
نبوده باورم ای یاور من
ای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
هم پایی و هم گویی
هم با من و هم اویی
از توست که میتابد این پرتو جادویی
از توست که می پاید این کون و مکان گویی
ای دلیل آوازم
ای دو بال پروازم
می ایم و می ایی
هر صبح به پیشوازم
می سازم و میتازی
تا دل به تو بسپارم
ای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
این توش و توان از توست
این شوق نهان از توست
ای عشق اهورایی
اواز و فغان از توست
در هر دل زیبایی
اثار و نشان از توستای جان جهان ای عشق
ای روح زمان ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)



جمعه 11 آذر ماه سال 1384
عاشقم
عاشق هر چه نام توست بر آن
و زخم های من همه از عشق هست از عشق ....

جمعه 11 آذر ماه سال 1384
جمعه 11 آذر ماه سال 1384
گفتگو با خدا

 

خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدی است.

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد:

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

حسرت دوران کودکی را می خورند.

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال را فراموش می کنند.

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،

نه در آینده

این که چنان زندگی می کنند که گویی ،

هرگز نخواهند مرد.

وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها

چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود

کرد، اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق،

در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم

التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند

یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،

اما آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

همیشه

«
ریتا استریکلند»   [a


پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1384
درد عشق!

 

درد عشق!

 

چه لذتی دارد درد. دردی که آمیخته با عشق است درد عشق!

 

لذتی توصیف نشدنی. لذتی که تمام وجودت رافرا گرفته واز آن به خود می ÷یچی. لذتی ÷راز درد!

 

دردی که حتی نمی توانی برایش آه بکشی! دردی که هر لحظه عمیق تر می شودتا جایی که تمام روحت را ÷ر می کند.

 

وتو لحظات شیرینی را ÷شت سر میگذاری.لحظاتی که شاید دیگر هیچ گاه برایت تکرار نشوند.

 

لحظاتی که دردمندی ولی راضی ! راضی به درد. درد عشق...!         


پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1384
یکشنبه 6 آذر 1384
آرزوی مرگ...!

آرزوی مرگ...!

شاید بعضی وقتا همینجوری این آرزو رو کرده بود ولی شاید اون موقع واسه تنوع این کارو کرده بود. اما این بار از

ته دل دوست داشت که بمیره . شاید فکر میکرد اینجوری راحت تره! ( چه آدم تنبل وراحت طلبی .نه!؟) .شایدم فکر

میکرد اینجوری بقیه راحتترن! ( چه از خود گذشتگی ای!). شاید هم اصلا فکر نمیکرد. هر چیزی ممکن بود. ولی این